فلسفه بیمار شدن انسان
ما از فلسفه ابتلا به بيماريها در جهان هستي بياطلاعيم. البته علت ايجاد بعضي از آنها کشف شده است ولي علت بروز برخي بيماريهاي بدخيم، سرطانها و بسياري از بيماريهاي صعبالعلاج را نميدانيم...
از همه مهمتر، از اينکه چرا افرادي مبتلا ميشوند و عدهاي نه، بيخبريم. فلسفه و مصلحتي هم که در وراي آن وجود دارد، نميدانيم، بنابراين هميشه اين سوال براي همه از بيماران و دوستان آنها گرفته تا پزشکان و کادر درمان پيش ميآيد که «چرا من؟»، «چرا فرزند و عزيز من به اين بيماري سخت مبتلا شده است؟»، «مگر من چه گناهي مرتکب شدهام که بايد در جواني به بيماري سخت و غيرقابل درمان مبتلا شوم؟»، «مگر اين طفل بيگناه چه کرده که بايد سرطان بگيرد» و...
پاسخ به اين سوالها و ابهامها در مسير تشخيص و درمان بيماري، کار آساني نيست و از عهده پزشکان نيز خارج است. براي درک اين وقايع و ابتلاها در گام اول دليلي قانعکننده يافت نميشود. اين جمله کليدي «خواست خداست» ممکناست مجالي براي رهايي از اين سوالها باشد ولي ذهن بيمار، اطرافيان و پزشکان و کادر درمان هنوز به دنبال پاسخ است.
براي پيدا کردن جواب اين سوالها و دهها سوال ديگر و يافتن راه برونرفت از نگرنيها و ابهامها از استاداني که در اين زمينه تحقيقاتي داشتهاند، کمک گرفتهايم.
اگر به خداي عادل معتقديم و عدالت را از اصول بنيادي اعتقادهاي مذهبي ميدانيم و بر اين باوريم که خداوند حکيم، آسمان و زمين را بر مبناي عدالت استوار کرده است، بايد بتوانيم به ناملايمات و بيعدالتي?هاي ظاهري در تقسيم مصائب بين مردم پاسخي قانعکننده بدهيم. ابتدا لازم است بلايا و مصيبتهاي خودساخته را جدا کنيم. درصد قابلتوجهي از حوادث، بيماريها و مشکلات اقتصادي و خانوادگي، در کاستيهاي خودمان ريشه دارد ولي هستند بلايا و صدمههايي که فرد آسيبديده در پديد آوردن آن بيتقصير بوده است و بيمار بعد از ابتلا اين سوال در ذهنش جولان ميدهد: «چرا من؟»
از شما خوانندگان عزيز دعوت ميکنيم چنانچه در اين زمينه نظراتي داريد آن را با پيامک 20001234 و نيز تلفن 4-53 73 88 22 و يا ايميل atgci_salamat@yahoo.com در ميان بگذاريد.
وقـتـي بـيـمـار مـيپـرسـد چـرا مـن بـيمـار شـدم...
دكتر محمداسماعيل اكبري
استاد دانشگاه، رييس مرکز تحقيقات سرطان دانشگاه علومپزشکي شهيد بهشتي
«چرا من به فلان بيماري دچار شدم؟» سوال نسبتا شايعي است كه بيماران از خود يا از پزشك معالج?شان ميپرسند. آگاهي، حق بيمار و دادن پاسخ مناسب از وظايف پزشكان است.
چرا بيمار ميپرسد؟
سوال
بيمار از فطرت انسان سرچشمه ميگيرد كه به دنبال دانايي است. آگاهي او از
علت بيمارياش، ميتواند آشفتگي ذهني و حتي رنج وي را اندکي کاهش دهد و به
او در تعيين خطمشي معالجه بيشتر كمك كند. از طرفي فرد دنبال عامل بيماري
است تا بتواند آن را حذف كند يا حداقل تقصير را به گردن آن بيندازد. قطعا
هيچ معلولي بدون علت نيست، اما ممكن است از آن علت آگاه نباشيم يا به درستي
علل مرتبط را نشناسيم يا اينكه به علت كمآگاهي، حوزه علل واقعي را گم
كنيم و به عواملي كه يا وجود ندارند يا موثر نيستند، بپردازيم. خانمي که به
سرطان پستان مبتلا ميشود، طبيعتا به دنبال عوامل ايجاد اين بيماري
ميگردد. از رسانههاي همگاني هم مطالب گوناگوني دراينباره شنيده است؛ مثل
اينکه مصرف هورمونهاي زنانه، بچهدار نشدن و شيرندادن يا خوردن غذاهاي
چرب و استعمال دخانيات و استرسهاي رواني و مشكلهاي اجتماعي باعث ابتلا به
سرطان پستان ميشوند. براي اين خانم مهم نيست كه اين عوامل چه سهمي در
ايجاد بيماري دارند؛ او به دلايل مختلف يكي يا چند تا از اين عوامل را كه
در سابقه خود سراغ دارد، انتخاب ميكند و ديگر رها نميكند، مثلا علت ابتلا
به سرطان پستان را فقط مصرف هورمونهاي زنانه ميپندارد يا استرسهاي
رواني يا هر دوي آنها و به بقيه عوامل هم كاري ندارد.
نتايج اين پرسشها چه ميتواند باشد؟
بعد تحليلهاي او روي اين 2 عامل شروع ميشود؛ مثلا اينکه چرا من قرص هورموني خوردم؟ سپس يادش ميآيد همسرش دوست نداشته زود بچهدار شوند و به همين دليل چند سال قرصهاي پيشگيري از بارداري خورده يا بهعكس بچهدار نميشده و همه اطرافيان ميخواستهاند بچهدار شود و مجبور شده هورمونهاي جنسي زنانه مصرف کند. او علت و عامل را پيدا ميکند و تقصيرها را متوجه عامل ميكند نه علت، يعني شوهر يا خواهرشوهر را كه ميخواستهاند او بچهدار نشود يا بشود، در معرض اتهام قرار ميدهد يا اصلا خودش را به دلايلي كه براي خودش داشته، مقصر ميداند. در هر دو صورت، چه بيمار تقصير را گردن ديگران بيندازد و چه خودش، فرقي نميكند، اين آن آگاهياي نيست كه بتواند در فرايند درمان و پيگيري موثر باشد يا زودتر او را از فاز شوك و انكار به فاز قبولي و همراهي برساند. موضوع نقش استرس در بروز بيماري كه حديث مفصلتري است و بيمار به آساني ميتواند عوامل مختلفي براي ايجاد آن پيدا كند؛ از رييسجمهور گرفته تا فلان وزير كه گوشت و نان را گران كردهاند يا رييس اداره كه اضافهكار نداده يا خواهرشوهر و مادرشوهر كه به او اخم كردهاند يا شوهر كه همراهش نبوده است.
اين
پاسخها و اين ذهنيتها که در بسياري موارد هم ريشه در واقعيت دارند، در
اين مرحله هم به بيمار كمك و او را براي مقابله با بيماري همراه گروه معالج
نخواهد کرد، اما زماني كه بيمار خودش براي خودش علت بيماري را بررسي
ميكند، وظيفهاي به عهده پزشک معالج است يا اينکه پزشک فقط وقتي كه مورد
سوال قرار گرفت، بايد پاسخ دهد؟
چرا و چگونه پزشک بايد پاسخ دهد؟
جواب كوتاه اين است كه در هر صورت پزشك بايد آمادگي پاسخ دادن را داشته باشد و در صورتي که از او سوال شد، پاسخ دهد. طبيعي است شرط اول پاسخدهي گروه معالج، علم به مطلب است اما اين همه موضوع نيست. چگونگي پاسخ دادن هم اهميت زيادي دارد كه علاوه بر مباني علمي، مباني اجتماعي و حقوقي را هم شامل ميشود، مثلا در مورد سرطان پستان، همه آن عواملي كه برشمرديم عوامل خطر محسوب ميشوند و حتي وابستگي خطر آن هم مشخص شده است ولي واقعا هيچكدام را نميتوان به عنوان عامل مطلق ايجاد بيماري شناخت يا معرفي كرد و فقط ميتوان گفت همه اين عوامل در مطالعههاي مختلف تا حدودي در بيماران مبتلا به سرطان پستان بيشتر ديده شدهاند. بيمار هم افرادي را كه با اين عوامل مواجه نبودهاند و به سرطان پستان مبتلا شدهاند، ميشناسد، پزشك بايد مكانيسم بيماري را همانطور كه ميداند يا بايد بداند، توضيح دهد نه آنگونه كه بيمار استنباط كرده است و نبايد همه دريافتهاي بيمار را نفي كند. مثلا ميتواند بگويد سرطان پستان، يعني تغيير ماهيت سلولهاي طبيعي به سلولهاي سرطاني كه مكرر و مستمر تكثير ميشوند و بدن قادر به كنترل اين تكثير نيست. پزشك بايد قاطعانه به بيمار بگويد اگرچه علت ايجاد سلول سرطاني را ميشناسيم، اما واقعا اينکه كدام علت باعث بروز اين مشکل در شما بوده است، معلوم نيست و شناخت اين عوامل در اين مرحله هم كمكي به درمان نميكند.
گاهي برخورد بيمار با عوامل بيماريزا، باعث «خود تقصيري» يا «ديگر تقصيري» ميشود و به زيان بيمار تمام خواهدشد و وظيفه پزشك معالج است كه او را از اين موضوع آگاه كند و ديدگاهش را به سوي مثبتگرايي سوق دهد تا از همه امكانات براي بهبود بهره ببرد.
در كشورهاي غربي موضوع اخلاق زيستي را در قالب قانون تدوين كردهاند، ولي قانوني كه روابط انساني و روابط عاطفي را مدنظر قرار نداده است. انتقال اطلاعات صحيح به بيمار در قوانين غرب آمده، اما موضوع كرامت و حرمت انسان را كه باز هم از علوم اثبات شده و يقيني همان كشورهاي غربي است، ناديده گرفته است.
گاهي انتقال اطلاعات صريح مثلا در اعلام تشخيص بيماري صعبالعلاج به مانند يك «ضربه» به بيمار است ولي قانون، پزشك را مكلف كرده است، اين امر نه تنها بهرهاي به بيمار نميرساند بلكه به او ضرر ميزند و از كميت يا كيفيت زندگي يا حداقل همراهي او براي درمان متناسب كم ميكند، بنابراين پزشک با استفاده از روانشناسي مثبتگرا و رعايت سلامت رواني و سلامت معنوي بيمار و بهرهگيري از مولفههاي معنوي و اجتماعي، ميتواند هم پاسخ علمي به سوالهاي بيمار دهد و هم آگاهيهاي او را در حدي بيشتر از برخورد فيزيكي با بيماري افزايش دهد و در كميت و كيفيت زندگياش موثر باشد.
زنـدگي در مـرز مـرگ و زنـدگـي
دکتر حميدرضا نمازي
پژوهشگر مرکز تحقيقات اخلاق و تاريخ پزشکي
دانشآموخته دکتراي پزشکي و فلسفه دين
درد و رنج و قرار گرفتن در اوضاع و احوال مرزي بين مرگ و زندگي همچون ابتلا به نوعي سرطان صعبالعلاج، روزمرگي را در زندگي بيمار کمرنگ ميکند و گويي هر لحظه از زندگي او تازه و يکه است. بيمار در عين حال که در دو راهه اميد و نااميدي قرار دارد اما روزگارش نو به نو ميشود و انگار لحظات را به غنيمت ميگيرد، چنان که احساس ميکند واجد احوالات و احساساتي شده است که پيشتر سابقه نداشته و تجربه نکرده است. اين تجربه در برخي از بيماران چنان خوشايند است که سالگرد ابتلا به سرطان را جشن ميگيرند و اين اتفاق را عامل يافتن چشمي متفاوت در نظر به عالم ميدانند. گرچه اين مهم براي همگان دست نميدهد، اما کم و بيش ميتوان شرايطي فراهم کرد که اين حس متفاوت براي بيمار فراهم شود. نگارش اتوبيوگرافي يا خود نوشت و مقايسه احوال پس و پيش از سرطان توسط بيماران، ذهن و ضمير بيمار را مرتب ميکند و تا حدي او را از ابهام و سرگشتگي در خيال ميرهاند.
گويند
حکيم رازي در درمان بيماري که فَزَع ميکرد گفت: «سه کس در اين جمعاند،
من و تو و بيماري. من و تو بايد با هم بسازيم و بر بيماري غلبه کنيم.» اين
رويکرد، يعني شخصيت?انگاري براي بيماري، براي برخي بيماران کارآمد است.
بيماراني که خيال ميکنند خرچنگ سرطان در گوشت و خون و جانشان رخنه و خانه
کرده است. چند نکته را در اين خصوص بايد لحاظ کرد. يکم آنکه پزشک و کادر
درماني به قدر مقدور علم پزشکي و به حد محدود امکانات پزشکي توان معالجه
دارند. از سوي ديگر بيمار نيز به دليل قرارگرفتن در اوضاع و احوال مرزي
ممکن است فراتر از حد معقول متوقع باشد. اين مساله رابطه بيمار را مخدوش
ميکند و ذهنيتش را نسبت به مراقبتي که از او ميشود به هم ميزند. دوم
آنکه بسياري از بيماران دچار وسواس در بيماري و درمان ميشوند. جستجوهاي
مکرر در اينترنت در خصوص بيماري، تعويض مکرر پزشک، امتحان هر شيوه درماني
علمي يا غيرعلمي نتيجه اين وسواس است. سرگشتگي و اغتشاش در تصميمگيري،
فرجام اين مسير است. در هر صورت بيمار بايد اندازه نگه دارد. نه انتظار
حداکثري از طبيب داشته باشد و نه آنکه در دام وسواس بيفتد و از تمرکز در
درمان محروم شود.
معناي زندگي
برخي بيماران اهل مطالعهاند. ابتلا به سرطان ممکن است رغبت به مطالعه را در اوايل بيماري کم کند، اما بيمار بايد دوباره خود را به مطالعه بازگرداند. کتاب خواندن به ويژه مطالعه داستان و رمان به بيمار کمک ميکند تا درکي عميقتر از تنوع و تکثر زندگي پيدا کند و جايگاه خود را در جهان بيابد. مطالعه اطوار زندگي آدميان براي بيمار مبتلا به سرطان او را متوجه «ديگري» ميکند و از وسواس در خود ميرهاند. درنگ در «ديگري» در بسياري از اين افراد ميتواند معناي زندگي را بازيابي کند. براي بيماراني که کمتر اهل مطالعهاند، مواجهه با امور بيکران و نامتناهي و نامتعين طبيعت توصيه شده است. رفتن به دريا، کوه، صحرا، کوير يا ديدن فيلمهايي که آکنده از اين مفاهيماند در نزد بيمار به صورت ناخودآگاه، امر نامتناهي را تداعي ميکند و تا حد زيادي از وسواس در خود ميرهاند. انسان همواره در مواجهه با امور نامتعين و نامتناهي به درکي معنادارتر از زندگي خود ميرسد و کساني که در وضعيتهاي مرزي همچون ابتلا به سرطاني صعبالعلاج قرار گرفتهاند از اين حيث براي يافتن معناي زندگي جستجوگرتر و مستعدترند.بارگران بيماري
اريش
فروم در کتاب «گريز از آزادي» معتقد بود که آدميان مسووليت?گريزند و ترجيح
ميدهند مسووليتهاي سخت و ناخوشايند خود را در سرپيچ زندگي به ديگران
وانهند. اين تناقض عجيب روانشناختي انسانهاست که در عين حال که لاف
اختيار و آزادي ميزنند در بزنگاه تصميمگيري، ميگريزند و خود را رها
ميکنند. فيلسوفان وجودي بر اين باور بودند که شرافت زندگي به پرواي
خويشتن و استوار ايستادن است. از اين منظر هر بيمار سرطاني دو راه پيشرو
دارد. يا اختيار و استقلال خود را وانهد و به ديگري و همسر، فرزند، پدر،
مادر، دولت و ... تفويض کند و در پي آن نيز گوش خود را ببندد و نخواهد چيزي
را در مورد بيمارياش بداند و بشنود يا آنکه بخشي از بار سرطان را خود به
دوش کشد، در تصميمگيريها مشارکت کند و رويکردي فعالانه داشته باشد. طريق
اول بيمار را در خود فرو ميبرد و جلوهاي ترحمآميز از او ترسيم ميکند.
به خاطر داشته باشيم که جمع ميان احترام و ترحم کار دشواري است و مهارت
ارتباطي بالايي را ميطلبد. از اينرو بيماري که در اثر ابتلا به سرطان
دچار حساسيت عاطفي و اخلاقي شده است، در اين صورت ممکن است پياپي احساس
بيحرمتي کند و رابطهاش با ديگران مخدوش شود. طريق دوم گرچه در بادي امر
دشوار مي?نمايد اما در نهايت آرامش وجودي بيشتري به بيمار ميبخشد به ديگر
سخن هم او را از اغتشاش ذهني ميرهاند و هم ابهام در روزگارش را
ميکاهد. از طرفي به نظر ميرسد بيماري که پرسش «چرا من؟» او را در
برگرفته است گريز و گزيري از کشيدن بارگران سرطان نداشته باشد. «آدمي
دشواري وظيفه است» و اين مهم در لحظات وجودي زندگي معنادارتر ميشود.
مساله شر
يکي
از پرسشهاي جدي بيمار جستن تبييني براي مساله شر است. مساله شر به زبان
ساده يعني چگونه ميتوان دردها، رنجها و بديهاي اين عالم را چنان توجيه
کرد که با رحمانيت خداوند سازگار افتد. طرح اين مساله از سوي بيمار معقول
است و او حق دارد در اين لحظات سخت، جهان را به پرسش بگيرد، اما بيمار بايد
بداند که پزشک فيلسوف نيست و ورود چنين مباحثي به رابطه او با پزشک معمولا
راهي به دهي نميبرد. پزشک ميتواند تجارب ساير بيماران را براي او بيان
کند و اين، همه آن چيزي است که بيمار ميتواند از کادر درماني انتظار
داشته باشد. پاسخ به مساله شر، برحسب زمينه فرهنگي، مذهبي و علايق نظري
بيمار متفاوت است و متناسب با بافت فکري او قانعکننده خواهد بود. بيماري
بهانهاي ميشود تا بيمار، ذهن نظري خود را فعال کند و در پي اين جواب،
معنايي از هستي و زندگي را براي خود بازيابد. از طرفي بايد توجه داشت ذهن
بيمار مبتلا به سرطان و بيماريهاي سخت، هوشيارتر و سيالتر از آن است که
با پاسخ کليشهاي و از پيش تعيينشدهاي قانع شود و در بسياري موارد درنگ و
تامل در پرسشها و جايگزين کردن پرسشهاي عميقتر با پرسشهاي
سادهانگارانه پيشين، پاسخ را مييابد.
مرگ خوش
سرطان و بيماري صعبالعلاج الزاما مترادف با مرگ نيست. ولي مبتلايان را مرگ انديش ميکند. انسانها بسياري از شاديها و لذتهاي زندگي را در غفلت از مرگ تجربه ميکنند و در طول زندگي از ياد مرگ فرار ميکنند، اما اين تمام داستان زندگي نيست. ياد مرگ وجود انسان را غليظ و او را يکپارچه ميکند. ابتلا به سرطان و بيماريهايي از اين دست اين تاثير مثبت را بر نهان جان آدمي ميگذارد. ياد مرگ به معناي غم و تباهي و نابودي و سياهي نيست بلکه به انسان ياد ميدهد تا گليم خواستههايش را از پاي روزگارش درازتر نکند و ديگرمدارتر و مهربانتر شود. اين تلقي را چه در ايمان باوران و چه در ناباوران ميتوان يافت. بيمار مبتلا به سرطان بايد دريابد که مرگ سرنوشت محتوم نوع انسان است و او اين موهبت را يافته است که آگاهانه با آن مواجه شود. تنها در اين مواجهه آگاهانه است که مرگ خوش اتفاق ميافتد. مرگ نيز مانند ساير رخدادهاي حيات، خوش و ناخوش دارد. مرگ خوش همانست که درکنار عزيزان، دوستان، با آمادگي رواني و ذهني و با آرامش خاطر اتفاق ميافتد. مرگ خوش موهبتي است که براي کساني که طبيعت آنها را به تدريج به پيشواز مرگ ميبرد يا خود به پيشواز مرگ ميروند رخ ميدهد و مرگهاي لحظهاي و تصادفي از اين موهبت بهره کمتري دارند.
مامک طهماسبي
فوق?تخصص طب تسکيني
استاديار دانشگاه علوم پزشکي تهران
مـيتـوان دنـيـا را
بـا آرامـش تـرك كـرد
طبق تعريف سازمان بهداشت جهاني، مراقبتهاي تسکيني (Palliative Care) رويکردي است براي ارتقاي کيفيت زندگي بيماران و بستگان بيماراني که به يک بيماري تهديدکننده حيات مبتلا شدهاند. بهبود کيفيت زندگي از طريق پيشگيري و درمان آلام جسمي (خصوصا درد)، مشکلات رواني- اجتماعي و روحي يا معنوي امکانپذير است.
پس از مرگ من، چه بر سر بستگان و عزيزانم خواهد آمد؟
چه کسي از آنها مراقبت خواهد کرد؟
من قادر به تحمل درد جدايي نيستم، آيا آنها خواهند بود؟
من چه کردهام که مجبور به تحمل اين رنجم؟
چرا اين بلا بر سر من آمده است؟
چرا من؟
چرا خداوند من را اينگونه تنبيه ميکند؟
پس از مرگم چه بر سرم خواهد آمد؟
معناي زندگي چيست؟
کجا به آرامش خواهم رسيد؟
به ندرت درمانهاي دارويي به تنهايي قادر خواهند بود به بيماري که به يک بيماري مزمن صعبالعلاج يا لاعلاج مبتلاست، کمک کنند.
شکي نيست با درمان دردهاي جسمي، ميتوان تا حدي کيفيت زندگي فرد را بهبود بخشيد، اما آيا دارويي وجود دارد که التيامبخش آلام بيماري که از اميد تهي است باشد؟
مراقبتهاي روحي يا معنوي بخشي از درمان بيماران است که اغلب در طب مدرن غربي ناديده گرفته ميشود. طب کلنگر بايد شامل مراقبت از تماميت فرد باشد و ابعاد جسمي، فکري و روحي او را در برگيرد. زماني يک فرد سالم تلقي ميشود که هماهنگي کاملي بين اين اجزا وجود داشته باشد.
نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز به بخشيدن و بخشوده شدن، نياز به منبعي براي اميد و قدرت، نياز به اعتماد داشتن و مورد اعتماد واقع شدن، همه از اجزاي بُعد روحي يا معنوي انسان است.
نگاه
انسان به زندگي، ايمانش به خداوند و ارزشها و اصولي که در زندگي به آنها
پايبند است، همه و همه از همين بُعد وجودش شکل ميگيرد.
يکي
از اهداف علم پزشکي و بهخصوص طب تسکيني، حفظ کرامت انسان است. کرامت
انسان ريشه در ارتباطهاي او دارد؛ با خودش، با بستگان و دوستانش، با
گذشتهاش (در قالب خاطرات)، با فرهنگي که در آن رشد کرده و هر آنچه که
دنياي او را شکل ميدهد (خداوند، جهان هستي و کل زندگي).ممکن
است علم از درمان برخي بيماريها عاجز باشد اما بايد باور داشته باشيم که
ميتوانيم کاري کنيم که بيمارمان هنگام مرگ در آرامش کامل اين دنيا را ترک
گويد.
دكتر فربد فدايي
روانپزشک
دانشيار دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي
عضو هيات مديره انجمن علمي روانپزشكان ايران
چـرا مـن؟
انسانهايي كه با بيماريهاي صعبالعلاج خود يا اطرافيان و حوادث و بلاياي آسماني و ساخته دست انسان مواجه ميشوند، پرسشهايي دارند از اين قبيل كه چرا من؟ چرا اطرافيان من؟ چرا اصولا درد و رنج و بيماري و فاجعه و حادثه وجود دارد؟ آيا اين امر با عدالت خداوند سازگار است؟ چرا خداوند جهان بهتري نيافريده است و از اين قبيل.
پاسخهاي فراواني نيز از طرف انديشمندان در اين مورد ارائه شده است كه جنبههاي گوناگون موضوع را ارزيابي كردهاند. برخي به سادگي همه چيز را در اين جهان خوب و عالي و بدون نقص دانستهاند و دلايلي براي ايراد صاحبنظران با گفتههاي خود فراهم آوردهاند:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
ولتر در داستان كانديد، سرگذشت جواني سادهدل به همين نام را بيان ميكند كه استادي به نام پانگلوس داشت كه معتقد بود هرآنچه در جهان روي ميدهد عين خوبي و درستي و زيبايي است. اين دو در طول سالها با مصايب و فجايع فراواني روبرو ميشوند و هربار پانگلوس بر عقيده خود پافشاري ميكند،
هرچيز كه هست آنچنان ميبايد
ابروي تو گر راست بُدي كج بودي
تا سرانجام روزي كه پانگلوس پس از يك حادثه و فاجعه ديگر سخن خود را تكرار ميكند، كانديد كه در مزرعه مشغول كار بوده است فقط به او اين پاسخ را ميدهد: «بهتر است به فكر كشت و كار خود باشيم!»
اما ما و انسانهاي ديگر چه عقيدهاي ميتوانيم داشته باشيم؟ به عنوان يك مسلمان در برابر دردها و رنجها چه بگوييم و آن را ناشي از چه ضرورتي بدانيم؟
البته يك دهري مذهب خواهد گفت حيات جز برآيند تصادفهاي كور و احتمالات بيشمار نبوده است و طبعا بر مبناي آزمون و خطا و بقاي انسب شكل گرفته است و بالطبع كاستي و نارسايي در آن مورد انتظار است. اما شايد بين معتقدان خداوند نيز گروهي بپرسند: آيا خداوند نميتوانست جهاني بهتر و موجوداتي كاملتر بيافريند كه در وجود آنها نقص و بيماري نباشد و جز خوبي از آنها صادر نشود؟
البته كه خداوند ميتوانست و آنها را آفريده بود. فرشتگان كه وجودشان از نور است و جز تسبيح خداوند نميگويند و جز خوبي از آنها نميبينيم.
اما اين موجود كه فقط آفريدهاي بود براي خوببودن، بي هيچ اختياري، خداوند سبحان را راضي نميكرد. خداوند خليفه اللهي ميخواست كه با اراده آزاد بين خير و شر مخير باشد و با نيروي عقل و برخورداري از كلام وحي خوبي را برگزيند. خداوند موجودي را ميخواست كه بار امانت الهي را كه بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشت اما از تحملش سرباز زدند و از آن ترسيدند، بپذيرد. اين موجود كه اين بار را حمل كرد، انسان بود:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
به عنوان مسلمان، خلقت انسان را طبق برنامه و هدف ميدانيم، انسان آفريده شده است كه خداوند را بشناسد و ازجمله جهان را و هر چه را در آن هست، كه همه مظاهر آفرينش پروردگارند.
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفتريست معرفت كردگار
انسان به نيروي عقل و ارادهاي كه خداوند به او عطا كرده است و با بهرهگيري از تعاليم انبياء و معصومين(ع) وظيفه دارد كه تاريكي را به روشني و نارسايي را به كمال و بدي را به خوبي و بيماري را به بهبود تبديل كند.
اين ماموريتي است فردي و گروهي كه بكوشيم رنج و بيماري را از ميان برداريم و به بيماران و مصيبتديدگان حمايت و عشق عرضه كنيم. اين خودشناسي است كه به سوي خداشناسي ميرود. آنگاه ميتوانيم چون حافظ بگوييم:
نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش
كه من اين مساله بي چون و چرا ميبينم
دكتر احمدعلي نوربالا
روانپزشک
استاد دانشگاه علوم پزشكي تهران
بـايـد از تـهـديـدهـا
فـرصـت سـاخـت
«چرا من؟!» پرسشي عادي و همگاني است كه نحوه مواجهه با آن اهميت زيادي دارد. براي آنكه پزشك پاسخ قانعكنندهاي براي اين پرسش تکراري بيماران خود داشته باشد، بهتر است موضوع را از زاويه ديگري ارزيابي کنيم. اصولا حوادثي كه از نظر ما نامطلوب تلقي ميشوند را ميتوان به 2 گروه تقسيمبندي كرد؛ گروه اول حوادثي است كه براي همه افراد اتفاق ميافتد اما زمان وقوع آن مشخص نيست، مانند مرگ. فارغ از نگاه عرفاني، بيشتر افراد مرگ را امري ناخوشايند تلقي ميكنند. گروه دوم شامل اتفاقاتي است که تنها به سراغ برخي افراد ميآيد. تصادف، بيماري و ورشكستگي همگي اتفاقهاي ناگواري است كه گريبان همه افراد را نميگيرد. حال اين پرسش مطرح است كه چگونه بايد گروه دوم از اين اتفاقها را توجيه كنيم؟!
نظام طبيعت در برخورد با اين حوادث، آن را برگرفته از قانونمندي بشري دانسته و وقوع آن را مشمول حادثه ذكر ميكند.
به
بيان ديگر، وقوع حوادث ناگواري مانند بيماريهاي لاعلاج تصادفي بوده است.
به عنوان نمونه در كشورهاي پيشرفته براي اينكه رفتارهاي اجتماعي افراد را
تحت كنترل داشته باشند، امكان اينكه تكتك افراد را مورد ارزيابي قرار
دهند، وجود ندارد و از طرفي گاهي اوقات به شئونات و كرامت انساني افراد
درستكار هم خدشه وارد ميشود. به همين دليل به طور تصادفي افراد مورد بررسي
قرار ميگيرند به شيوهاي كه پليس يا مامور مترو در يك روز مشخص، دادن
بليت توسط مسافران را بررسي ميكند و اگر كسي به صورت تصادفي رفتار
ضداجتماعي از خود بروز داد، جريمه سنگيني را بايد بپردازد. بنابراين اگر
فردي دچار بيماري صعبالعلاج شود، طبق قانون طبيعت، مشمول يك امر تصادفي در
طبيعت شده است و اگر باز هم بپرسد كه چرا من بايد وارد اين گردونه شوم،
پاسخش اين است كه بر مبناي قانون طبيعت، وقوع اتفاقات تصادفي امري
اجتنابناپذير است. در اينجا بازخورد بيمار قابلتوجه است، بيمار يا
ميتواند بگويد كاري از دستش برنميآيد يا اينكه بيشتر از قبل مراقب سلامت
خود باشد و از عواملي كه علايم بيمارياش را تشديد ميكند، دوري و كاري كند
که اگر دوباره مشمول حادثه شد، پيروزمندانه از آن بيرون بيايد.
ابتلا، محک صبر
اما در نظام ديني چنين ديدگاهي وجود ندارد. در حقيقت آموزههاي ديني، حوادث ناگوار را مشمول تصادف نميداند بلكه اعتقاد دارد، افراد در معرض «ابتلا» قرار ميگيرند و زماني كه اتفاقات ناگوار به وقوع ميپيوندد وارد صحنه آزمايش الهي ميشوند.
طبق آيه 55 تا 57 سوره بقره، انسانها در 5 مورد مختلف مورد آزمون قرار ميگيرند: 1. خوف، هر آنچه باعث نگراني، ترس و اضطراب ميشود. 2. جوع، گرسنگي. 3. کاهش اموال. 4. برهمخوردن سلامت. 5. ثمره زندگي، فرزند، پست و مقام.
درحقيقت افراد در مواجهه با اتفاقات ناگواري كه در اين 5 حوزه به وجود ميآيد، وارد صحنه آزمايش ميشوند. حال در مواجهه با اين اتفاقات ناگوار آنهايي كه صبر و مقاومت و پايداري پيشه ميكنند، خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار ميدهد. در ادامه آيه آمده كساني كه در مواجهه با سختيها و بلايا، صبر و مقاومت در پيش ميگيرند و ميگويند ما در مدار خداوند قرار داريم از پيروزشدگان هستند. حتي خداوند آنها را در درجه و مقام پيامبر قرار داده و گفته تنها كساني كه صبر پيشه ميکنند مشمول رحمت الهي و جزو هدايتشدگان هستند و درود و صلوات خداوند بر آنها باد.
با اين اوصاف، مواجهه پزشك با اين سوال فلسفي بيمار بستگي به ديدگاه بيمار به زندگي دارد. اگر فردي متعهد به آموزههاي ديني باشد، پزشك پربارتر و آسانتر ميتواند پاسخش را بدهد. همانگونه كه در بالا ذكر شد، اگر فردي پايبند به اصول مذهبي باشد، ميتوان بيماري و گرفتارياش را اينگونه توجيه كرد كه تو در معرض امتحان الهي قرار گرفتهاي و اگر از اين امتحان سربلند بيرون بيايي به بالاترين درجهها نزد خدا يعني قرارگرفتن در زمره هدايتشدگان و همرديف پيامبر خواهي رسيد. در اينجا بحث ديگري مطرح ميشود. ممكن است بيمار تصور كند پس خدا ظالم است كه در بين اين همه افراد، من را براي چنين امتحاني برگزيده! پاسخ اين است كه اولا خداوند هرگز ويژگي ظلم را دارا نبوده و همه مقدراتش بر مبناي عدالت است. درحقيقت هركس به هر اندازه در رنج و تلاش و مجاهدت به سر ببرد چه با صعوبت و چه بدون صعوبت، مزد و پاداش خود را از خداوند ميگيرد و براساس آيههاي قرآن، بعد از هر سختي و گرفتاري آسايشي در راه است. همچنين مسير ارتقا با سختي و مشقت همراه است و انسانهايي كه در مسير خوشبختي گام برميدارند بايد از پلههاي ناكامي عبور كنند و از آنها بگذرند.
انسانهاي موفق و ناموفق در مواجهه با حوادث ناگوار چگونه برخورد ميكنند؟آدمهاي ناموفق همواره ميگويند: چرا من؟ چرا الان؟ چرا بايد با اين بيماري مواجه شوم؟ و... با اين چراها بدن در حالت استرس دائمي قرار ميگيرد و سيستم ايمني سرگرم اين استرسها ميشود و نه تنها كمكي به بهبود بيماري نميكند بلكه جهت سيستم دفاعي بدن به سمت استرسها تغيير ميكند، اما ديدگاه آدمهاي موفق متفاوت است و در مواجهه با مشكلات از خود ميپرسند: «من از اين پيشامد چه آموختم؟ چگونه ميتوانم اوضاع را بهتر كنم؟ چگونه به خودم كمك كنم؟ چه كار كنم اين حادثه تكرار نشود؟»درواقع نگاه خوشبينانه افراد موفق باعث ميشود از هر موقعيتي براي ارتقاي خود بهرهمند شوند.
در اين ميان بيماراني نيز هستند كه اعتقادات مذهبي نداشته و تفكراتشان در چارچوب دنيا و ساختههاي دست بشر خلاصه ميشود و حتي لائيك هستند. در مواجهه با سوال چرا من؟ اين افراد، بايد آن را ناشي از قانون تصادف در طبيعت بدانيم و از آنها بخواهيم نه تاسف بخورند و نه خود را سرزنش كنند بلكه به فكر مواجهه با آن باشند.
درنتيجه مواجهه پزشك با سوال چرا من؟ بايد براساس ديدگاه بيمار تعيين شود.
حرف آخر
بيمار با استفاده از روانشناسي مثبتگرا و رعايت استانداردهاي سلامت رواني و معنوي و پزشک با بهرهگيري از مولفههاي معنوي و اجتماعي ميتوانند به پاسخهايي شخصي، تجربي و تا حدودي علمي درباره فلسفه بيماري برسند. ميتوان آگاهيهاي بيمار را در برخورد با بيماري به نحوي که در کيفيت و کميت زندگي او موثر باشد، بالا برد و از دادن اطلاعات اضافي و بيحاصل به بيمار و اطرافيانش اجتناب کرد. پزشکان و بيماران بايد باور داشته باشند که وقتي «ما» مريض ميشويم، «او» شفايمان ميدهد. با تبيين جايگاه بيمار، بيماري و آن شفادهنده بيمنت، دريافت از بلا و مصيبت و بيماري تغيير خواهدکرد. بايد شفا را درست تعريف و معني کرد.
منبع :سلامتیران
علوم انسانی زیربنای طب است دراین مجال از آن سخن می گوییم